«که بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم ؛ بر بلند
کاج خشک کوچه بن بست»
نه غمگینم نه شاد ؛ نه پر از غم و نه پر از هیجان یک تکرار شدم ؛ مثل یک ماشین تکرار پر از
تکرار. همه چیر یک نواخت ؛ خورشید از مشرق بر میخیزد و در مغرب میمیرد .
چشمانم بستم که از دیدن خستم
لبهایم بستم که از سخن گفتن خستم
من دگر از هر چه در این شهر و زمان است
دلبریدم من از همه من خستم
دیریست که چون آدمکی کوکی
میرویم و می آییم چوم آدمکی چوبی
به خیال خود پر از غم و اندوهیم
ای دریغا غم ها نیز چو روز ها تکراری (شعر از خودم)
من تنهام !! اما نه این بیان خیلی تکراری شده است . چه میشود گفت ! هیچ جز اینکه من ماندم و
خدا. رویاهایم دانه دانه بر باد میروند ؛ یقین دارم کار کار این ثانیه های تکراریند که عمریست
فقط یک راه را می پیمایند و خسته نمیشوند.
کمی چشمانت را باز کن ! کمی با تامل به دنیا بنگر ! حال رو به من کن بگو :
آیا تنهایی جایز نیست؟؟!
بنگر کمی بهتر بنگر کسانی که میگویند زندگی زیباست ! آیا هست ؟ آیا اینها چشم بر حقیقت
دنیا نبسته اند ؟!
من نمیتوانم شاد باشم وقتی آرزو هایم را در قطعه آرزوهای محال چال کردم و بی سنگ و نشان
رهایشان کردم.. تمام عالم به من دروغ میگویند پس بگذار خود با خود رو راست باشم.
من نمیتوانم شاد باشم وقتی خواهرانم به جرم زن بودن سنگ سار میشوند . وقتی نشان آریاییم به
زیر آب میرود. وقتی کسی را بی رحمانه شکنجه میکنند . وقتی طمع های فانی زندگی را به
خاک و خون میکشد.
نمیتوانم شاد باشم وقتی میبینم بالهاییم را نمیتوانم بگشایم چون قفسی تنگ مرا احاطه کرده. وقتی
مرا لایق اندیشیدن و انتخاب کردن نمیدانند . وقتی بزرگم و مرا حقیر میدارند . نه ......... نه
نمیتوان شاد بود .
من پر از ترسم پر از هراس که اگر این انسانیت دم مرگ بمیرد چه میشود؟؟؟ آن کودک گشنه
خواهد مرد ! گلها همه خواهند پژمرد !
این دنیا جای ماندن نیست باید رفت ...............................................................
ذهن و یادم خالی از هر شعر نو
گویی تمام در ها برویم بسته و
سایه سنگین فتاده رویم و
میکشد هر دم انتظار مرگمو
دگر نمی جوشد در درونم حرف های پاک
به هر قطره باران و بوی خاک
به هر گریه ای دیگر نمی لرزد تنم
از مرگ محبت ندارم هراس و باک
اشک هایم خشکیده روی گونه ام
باز حرف هایم مانده در سینه ام
اگر گاهی گویی شعری میگویم
از کلامیست که نمیتوانم بگویم از کینه ام
کینه از مردمانی گرگ نما بد خیال
کسانی که راحت بستند پرنده را بال
بال و پر پرنده خیالمان را
خیلی راحت دهانمان را بستند و گفتند لال
کسانی که حق همیشه به ظاهر با آنهاست
کسانی که گفتند دروغ و ما گفتیم که راست
کسانی که کشتند و بردند و دزدیدند
و کسی نگفت چرا که گفتند حق با آنهاست
بیزار از مرگ گل در شعر گفتن
بیزار از دورویی ها حرمت شعر را شکستن
ولی جز کاغذ و قلم و شعر و دفتر
راهی نیست برای کینه ها را شستن
دگر مهتاب لبخند بر لبها نمی نشاند
قاصدک حرف و پیامی نمی رساند
دگر مرگ کبوتر دلی را نمی لرزاند
دگر آتش عشقی دلی را نمی سوزاند (شعر از خودم)
